تبليغاتX
تنهایی را قسمت کنیم

تا‌ سحر ای‌ شمع‌ بر با‌لین‌ من‌
امشب‌ از بهرخدا بیدار با‌ش‌

سا‌یه‌ غم‌ نا‌گها‌ن‌ بردل‌ نشست‌
رحم‌ کن‌ امشب‌ مرا غمخوار با‌ش‌

 کا‌م‌ امیدم‌ بخون‌ آغشته‌ شد
تیرها‌ی‌ غم‌ چنا‌ن‌ بر دل‌ نشست‌

کا‌ندر این‌ دریا‌ی‌ مست‌ زندگی‌
کشتی
  امید من‌ بر گل‌ نشست‌

آه‌ ! ای‌ یا‌ران‌ به فریا‌دم‌ رسید
ورنه‌ امشب‌ مرگ‌ بفریا‌دم‌ رسد
 

ترسم آن شیرین‌ تر از جانم ز راه
ورنه‌ امشب‌ مرگ‌ بفریا‌دم‌ رسد

گریه و فریاد بس کن شمع من
بر دل ریشم ، نمک دیگر مپاش

قصّه ی بی تابی دل پیش من
بیش ازین دیگر مگو  خاموش
باش

جز توام‌ ای‌ مونس‌ شب‌ها‌ی‌ تا‌ر
در جها‌ن‌ دیگر مرا یا‌ری‌ نما‌ند

زآن همه‌ یا‌ران‌ بجز دیدار مرگ‌
با‌ کسی‌ ، امید دیداری‌ نما‌ند

همدم‌ من‌ ، مونس‌ من‌ ، شمع‌ من‌
جز تواَم‌ دراین‌ جها‌ن‌ غمخوار کو؟

واندرین‌ صحرای‌ وحشت‌ زای مرگ‌
وای‌ بر من ،‌ وای‌ بر من ،‌یار
کو ؟

اندر این‌ زندان‌ ، من‌ امشب‌ ، شمع‌ من‌
دست‌ خواهم‌ شستن‌ ازاین‌ زندگی‌

تا‌ که‌ فردا همچو شیران‌ بشکنند
ملتم‌ زنجیرها‌ی‌ بندگی‌

+ نوشته شده در شنبه 15 بهمن1390ساعت 3:31 PM توسط نینا |

  

آري تو اي مملو از بودن و توانستن و حس كردن و تپيدن ،

و اي پر از زندگي ،

اي سرشار از بودن !

تو نمي داني كه براي اين دوست تو

ـ كه اكنون جز يك قفس استخواني اي كه پر از هواست ، نيست ،

و بر روي سينه ي پوك و خالي اش ،

سنگ سنگين و بي رحم لحد را نهاده اند ... ـ

درد كشيدن چه سخت است !

+ نوشته شده در شنبه 15 بهمن1390ساعت 3:12 PM توسط نینا |

 

 

...علی گفته‌ است‌ که‌: “گروهی‌ بهشت‌ می‌جویند، اینان‌ سود‌جویان‌اند و طماع‌، گروهی‌ از دوزخ‌ بیم‌ دارند و اینان‌ عاجزند و ترسو، و گروهی‌ بی‌طمع‌ بهشت‌ و بی‌بیم‌ دوزخ‌اش‌ می‌خواهند عشق‌ بورزند، و اینان‌ آزادگان‌اند و آزاد”. عشق‌ چرا؟ عشق‌ تنها کار بی‌چرای‌ عالم‌ است‌، چه‌، آفرینش‌ بدان‌ پایان‌ می‌گیرد، نقش‌ مقصود در کارگاه‌ هستی‌ اوست‌. او یک‌ فعل‌ بی‌برای‌ است‌. غایت‌ همه‌ غایات‌ عالم‌ “برای‌” نمی‌تواند داشت‌…”

مجموعه آثار ۳۳ / گفتگوهای تنهائی / ص۱۸

+ نوشته شده در سه شنبه 1 آذر1390ساعت 6:25 PM توسط نینا |

شب سردی است و من افسرده

راه دوری است و پایی خسته

تیرگی هست و چراغی مرده

می‌کنم تنها از جاده عبور

دور ماندند ز من آدمها

سایه‌ای از سر دیوار گذشت

غمی افزود مرا بر غم ها

فکر تاریکی و این ویرانی

بی خبر آمد تا به دل من

قصه‌ها ساز کند پنهانی

نیست رنگی که بگوید با من

اندکی صبر سحر نزدیک است

هر دم این بانگ برآرم از دل

وای این شب چه قدر تاریک است

خنده‌ای کو که به دل انگیزم؟

قطره‌ای کو که به دریا ریزم؟

صخره‌ای کو که بدان آویزم؟

مثل این است که شب نمناک است

دیگران را هم غم هست به دل

غم من لیک غمی غمناک است


 

 درنگاهت خوانده ام غرق تمنایی هنوز /گرچه درجمعی ولی تنهای تنهایی هنوز /بی توامشب گریه هم با من غریبی میكند /دیده درراهندچشمانم كه بازآیی هنوز


+ نوشته شده در چهارشنبه 20 بهمن1389ساعت 2:14 PM توسط نینا |

خدایا کفر نمی‌گویم،

پریشانم،

چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟!

مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی ‌کردی.

خداوندا!

اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی

لباس فقر پوشی

غرورت را برای ‌تکه نانی

‌به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌

و شب آهسته و خسته

تهی‌ دست و زبان بسته

به سوی ‌خانه باز آیی

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

نمی‌گویی؟!

خداوندا!

اگر در روز گرما خیز تابستان

تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی

لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری

و قدری آن طرف‌تر

عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌

و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سو در روان باشد

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

نمی‌گویی؟!

خداوندا!

اگر روزی‌ بشر گردی‌

ز حال بندگانت با خبر گردی‌

پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت.

خداوندا تو مسئولی.

خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن

در این دنیا چه دشوار است،

چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 7 مهر1389ساعت 10:13 PM توسط نینا |

در این زمانه ی بی هیاهوی لال پرست
خوشا به حال کلاغان قیل و قال پرست


چگونه شرح دهم لحظه لحظه ی خود را برای این همه ناباور خیال پرست؟


به شب نشینی خرچنگ های مردابی


چگونه رقص کند ماهی زلال پرست


رسیده ها چه غریب و نچیده می افتند به پای هرز علف های باغ کال پرست

رسیده ام به کمالی که جز انا الحق نیست


کمال دار برای من کمال پرست هنوز زنده ام و زنده بودنم خاریست به چشم تنگی نامردم زوال پرست...
+ نوشته شده در شنبه 17 بهمن1388ساعت 8:12 PM توسط نینا |

 

ای عشق بی همتای من

            همه دار و ندار من تویی

                       همه دارایی من تقدیم تو باد

+ نوشته شده در دوشنبه 23 آذر1388ساعت 9:59 AM توسط نینا |

 

به آنكسان كه ترا خواهند وترا خوانند با نگاه رحمت بنگري

وآنان را كه دست التماس و استدعا بدرگاه تو گشوده اند نوميد نسازي!

«صحيفه سجاديه»

+ نوشته شده در سه شنبه 10 آذر1388ساعت 0:19 AM توسط نینا |

به خورشید گفتم گرمی ات را به من بده،

گفت: دستانش گرمای مرا دارند.

 به آسمان گفتم: پاکی ات را به من بده،

گفت: چشمانش پاکی مرا دارند.

از دشت سبزی زندگی اش را خواستم،

گفت زندگی اش سبزتر از من است.

از دریا بزرگی و آرامشش را خواستم،

 گفت: قلبت به اندازه اقیانوس است و آرامشت نیز.

از ماه تابندگی صورتش را خواستم،

 گفت: وقتی نگاهش می کنم خجل می شوم.

به فکر فرو رفتم من در قبال دستان گرمت، چشمان

 پاکت، سبزی زندگی ات، بزرگی و آرامش قلبت و صورت

 ماهت هیچ ندارم که به تو هدیه کنم جز......

این....

بگیر نترس، می تپد برای تو و من چیزی ندارم جز قلبم

+ نوشته شده در شنبه 21 شهریور1388ساعت 11:24 AM توسط نینا |

روزی مردی خواب عجیبی دید.
 او در خواب دید که پیش فرشته هاست و به کارهای آنان می نگرد هنگام ورود، دسته بزرگی از فرشتگان را دید که سخت مشغول کارند و تند تند نامه هایی را که توسط پیک ها از زمین می رسند باز می کنند و آنها را درون جعبه ای می گذارند.
مرد از یکی از فرشته ها پرسید: شما چه کار می کنید؟!
فرشته در حالی که نامه ای را باز می کرد گفت:
اینجا بخش دریافت است و ما دعاها و تقاضاهای مردم از خدا را از پیک ها
تحویل می گیریم.
مرد کمی جلوتر رفت. باز تعدادی از فرشته ها را دید که کاغذهایی را داخل
پاکت می گذارند و آنها را توسط پیک هایی به زمین می فرستند.
مرد پرسید: شما چه کار می کنید؟!
یکی از فرشتگان با عجله پاسخ داد: اینجا بخش ارسال است. ما الطاف و رحمت های خداوند و خبر مستجاب شدن دعاها را برای بندگان به زمین می فرستیم.
مرد کمی جلوتر رفت و یک فرشته را دید که بیکار نشسته است. با تعجب ازفرشته پرسید: شما چرا بیکارید؟!
فرشته جواب داد: اینجا بخش تصدیق جواب است. مردمی که دعاهایشان مستجاب
شده باشد، باید جواب بفرستند ولی فقط عده ی بسیار اندکی جواب می دهند.
مرد پرسید: مردم چگونه باید جواب بفرستند؟!
فرشته پاسخ داد: بسیار ساده است فقط کافیست بگویند:
خدایا شکر




+ نوشته شده در چهارشنبه 11 شهریور1388ساعت 7:27 PM توسط نینا |